دانى که چه ها چه ها چه ها مي خواهم؟
وصل تو من بى سر و پا مي خواهم
فرياد و فغان و ناله ام دانى چيست؟
يعنى که تو را تو را تو را مي خواهم
من همين يکدانه دل دارم بفرما بشکنش
کوزه اي از آب و گل دارم بفرما بشکنش
تو سبوي آرزوهاي مرا بشکسته اي
هرچه بادا باد،اين هم دل بفرما بشکنش
تنهاي اول : هيچکس همراه نيست!
تنها اين کوه است که اگر به او بگويي
دوستت دارم
او نيز بلند فرياد مي زند:
دوستت دارم... دارم... دارم
دل بستن شبيه يک قصه است
با يکي بودن شروع مي شه ،
با يکي نبودن پايان مي گيره
روزگار چون گرگ پيري پر بلاست
طعمه اش واماندگان از گله هاست
دوري از ياران مکن اي باوفا
گرگ دوران در کف اين لحظه هاست
درويش کوچه هاي تنهاييم ،
کاسه ي گدايي مرا سکه ي نگاه تو کافيست
اي عشق مرا به شط خون خواهي برد
چون قيس به وادي جنون خواهي برد
فرهاد صفت در آرزويي شيرين
دنبال خودت به بيستون خواهي برد
سالها پرسيدم از خود کيستم ؟
آتشم ؟ شورم ؟ شرارم ؟ چيستم ؟
ديدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نيستم
اين منم پنهانترين افسانه ي شبهاي تو
آنکه در مهتاب باران شوق پيدايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زير باران نگاهت شعر معنايي نداشت
زمان غارتگرغريبيست ، همه چيز را مي برد
جز حس دوست داشتن را
شبها به ماه ديده ، تو را ياد ميکنم
با مه فسانه گفته و فرياد ميکنم
شايد تو هم به ماه کني،ماه من نگاه
با اين خيال ، خاطر خود شاد ميکنم
اي غصه مرا دار زدي خسته نباشي
آتش به شب تار زدي خسته نباشي
اي غصه دمت گرم که در لحظه ي شادي
با رگ رگ من تار زدي خسته نباشي
امشب دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه ديدار است
آنگونه تو را در انتظارم که اگر
اين چشم بخوابد ، آن يکي بيدار است
دوست و دست بسيار است
ولي دست دوست اندک...
دلم از نرگس بيمار تو بيمار تر است
چاره کن درد کسي کز همه ناچار تر است
گر تو به او وعده ديدار ندادي امشب
پس چرا ديده من از همه بيدار تر است . . . ؟
اگر اي عشق پايان تو دور است
دلم غرق تمناي عبور است
براي قد کشيدن در هوايت
دلم مثل صنوبرها صبور است
قاصدک شعر مرا از بر کن
برو آن گوشه ي باغ ،
سمت آن نرگس مست
و بخوان در گوشش و بگو باور کن ،
يک نفر ياد تو را دمي از دل نبرد
اي هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم
غصه معنايي ندارد تا تو ميخندي برايم
خدايا من چه سازم ، خسته راهي درازم
نه فرهادم که مرد از داغ شيرين
نه ايوبم که با دنيا بسازم...
و به قبله مينشينم خسته با حال عجيبي
از ته دل مينويسم ،ياري ام کن اي خداي مهربان
بي تو من تنها ترينم...
کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
ومن با نخستين نگاه تو ، آغاز شدم
درحق دلم چه کار خوبي کردم
باماه و ستاره پايکوبي کردم
با بوسه تمام دوستت دارم را
بر روي لب تو خالکوبي کردم
گاه کوچکم ميبيني و گاه بزرگ ،
نه کوچکم و نه بزرگ .
خودت هستي که دور مي شوي و نزديک
اگه مهربوني يکي از درسهاي مدرسه
يا دانشگاه بود
تو شاگرد اول دنيا بودي
حالا که آمده اي ، چترت را ببند
در ايوان اين خانه جز مهرباني نمي بارد
روزگارم گله مندي شده است
من بگريم تو بخندي شده است
آشنايان ز ما ياد نکنند
شايد احوالپرسي هم
سهميه بندي شده است
يا رب بر خلق تکيه گاهم نکني
محتاج گدا و پادشاهم نکني
موي سيه ام سپيد کردي به کرم
با موي سپيد روسياهم نکني
همه در حسرت يک پروازند،
من به پرواز نمي انديشم
به تومي انديشم!
تو که زيبا تر از انديشه يک پروازي
دل من روي زمينه دل تو تو آسمونه
انقدر دوست دارم من که فقط خدا مي دونه
بيا يه عهدي ببنديم ببينيم کدوم يک از ما
تا ته جاده ي دنيا بر سر عهدش مي مونه
کاش ميدانستم چيست ،
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري ست...
خاطرم نیست تو از بارانی،یا نسیم...
هرچه هستی گذرا نیست هوایت،بویت...
فقط آهسته بگو با دل من می مانی؟؟؟
کم کم ز يادم ميروي
اين روزگارو رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش
صد بار تضمين ميکنم
ديوارها اگرچه متهم به ايجاد فاصله
هستند،
اما اين دستان ديوار ساز ما هستند
كه تبرئه ميشوند
اين سخن در آسمان بايد نوشت:
با تو در دوزخ مداوم،بي تو هرگز در بهشت
تو اگر ميدانستي که چه زخمي دارد
خنجر از دست رفيقان خوردن
از من خسته نمي پرسيدي
که چرا تنهائي؟؟؟
دوست داشتن بهترين شکل مالکيت
و مالکيت بدترين شکل
دوست داشتن است
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را
هر چه در ذهن من آمد تو از آن خوب تري
انجماد قلب ها را
از خشک سالي چشم ها ميتوان فهميد
چشمي که گريستن نميداند ،
زيستن نميتواند
بيا اينجا صداقت ميفروشم
براي تو محبت ميفروشم
بيا بهر نگاهي از تو اي دوست
دلم را زير قيمت ميفروشم
دلم مي خواهد ويرگول باشم
تا وقتي به من مي رسي
کمي مکث کني
سايه ام عاشق سايه ات شده
مي خواستم ببينم
مي تونيم همسايه بشيم؟؟؟
ديدمت يك شب به دريا خيره بودي تا سحر
كاش درياي تو بودم دل به دريا ميزدي...
نه ازآشنايان وفا ديده ام نه از باده نوشان صفا
از نامردميها نرنجد دلم
که ازچشم خودهم خطاديده ام
هم رازكويرم تب باران دارم.
درسينه دلي شكسته پنهان دارم .
برگوشه سنگ قبرمن بنويسيد.
من هرچه كه دارم ازرفيقان دارم
طبیبان بر سر بالین می گویند:
که امشب تا سحر
این عاشق دیوانه می میرد،
دلم در سینه می سوزد،
تو را نادیده می میرم،
حدیث آرزوهایم همه ناگفته می ماند
از شهرداري واحد سد معبر مزاحمتون ميشم ،
ببخشيد مهربونيتون سد راه دلمون شده...










